مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
97
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
امرا و لشكريان چنين پاسخ ميدهى ؟ ولى جرم از تو نيست ، كه تا اكنون ترا تأديب نكردهاند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هفتاد و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك شهرمان با پسر خود ، قمر الزمان گفت كه : ترا اكنون تأديب نكردهاند و نميدانى كه اگر اين كار كه از تو سرزد ، از رعيّتى نادان سرميزد ، هرآينه او را سرزنش ميكردند . پس از آن ، ملك ، خادمان را فرمود كه او را در برجى از برجهاى قلعه بزندان اندر كنند . خادمان ببرج رفته ، آنجا را بروفتند و فرشش بگستردند و از براى قمر الزّمان ، تخت بزدند و فرش ديبا بر تخت بگستردند و متّكا بگذاشتند و شمعها و قنديلها بيفروختند . كه آن مكان بس تاريك بود . پس از آن قمر الزّمان را بدانجا بردند و خادمى از بهر خدمت بدر برج بگماشتند . قمر الزّمان بفراز تخت برشد . ولى شكستهخاطر و محزون بود و خويشتن را ملامت هميكرد و از آنچه ميانه او و پدر گذشته بود ، بندامت اندر بود . ولى پشيمانى سودى نداشت . و ميگفت : نفرين خدا بزنان باد . كاش من سخن پدر مىپذيرفتم و به ازدواج تن در ميدادم . كه زن گرفتن از براى من سهلتر از زندان بود . الغرض ، قمر الزّمان را كار بدينگونه شد . و اما ملك شهرمان بقيهء آن روز را تا هنگام شام در تخت مملكت بسر برد . پس از آن با وزير خلوت كرد و به او گفت : اى وزير ، اينكه ميانهء من و قمر الزّمان گذشت ، تو سبب شدى . از آنكه تو مرا بدين كار اشارت كردى . و اكنون ترا تدبير چيست و رأى و صواب درين باب كدام است ؟ گفت : اى ملك ، قمر الزّمان را پانزده روز بزندان اندر بگذار . پس از آن بنزد خود حاضر آور و بازدواجش بفرما . كه هرگز مخالفت نخواهد كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .